محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2373

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مضمون : « اى ابن حنيف ! قوم بمخالفت آمده‌اند « با آنها مقاومت كن و پايمردى كن » عثمان گفت : « انا لله و انا اليه راجعون قسم به خداى كعبه كه جنگ ميان مسلمانان افتاد ، دغلى را ببينيد » عمران گفت : « بله ، به خدا ، مدتى دراز شما را درهم كوبد و چندان چيزى از شما نماند » عثمان گفت : « اى عمران رأى تو چيست ؟ » گفت : « من به جاى مىنشينم تو نيز چنين كن » گفت : « جلوشان را مىگيرم تا امير مؤمنان على بيايد . » عمران گفت : « خدا هر چه مىخواهد كند » و سوى خانه خود رفت . » آنگاه عثمان به كار خويش پرداخت ، هشام بن عامر پيش وى آمد و گفت : « اى عثمان اين كار كه تو مىكنى مايهء شر مىشود ، اين دريدگى رفو نمىگيرد و اين شكاف ترميم نمىپذيرد ، با اين جمع مسامحه كن تا دستور على بيايد و با آنها مخالفت مكن . » اما عثمان نپذيرفت و كسان را ندا داد و دستور داد كه آماده شوند كه سلاح برگرفتند و در مسجد جامع فراهم آمدند ، عثمان بيامد و به حيله پرداخت تا انديشهء مردم را بداند و دستور آمادگى داد . آنگاه يك مرد كوفى قيسى را مأمور كرد و ميان مردم فرستاد كه به سخن ايستاد و گفت : « اى مردم ! من قيس پسر عقديه حميسيم ، اين قوم سوى شما آمده‌اند . اگر از سر ترس آمده‌اند ، از جايى آمده‌اند كه پرندگان در - امانند ، اگر به خونخواهى عثمان آمده‌اند ما كه قاتلان عثمان نيستيم ، دربارهء آنها به رأى من كار كنيد و به جايى كه آمده‌اند برشان گردانيد » اسود بن سريع سعدى برخاست و گفت : « آنها مىدانند كه ما قاتلان عثمان